ابراهیم ، آتش و گنجشک



نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.

از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می

ریزم.

گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.

گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید

وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟

پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز....

طبقه بندی: داستان کوتاه

/ 4 نظر / 27 بازدید
احســ ـــــــــ ــــــــــ ــــان

من این روزها به خودم هم پشت پا میزنم دست هایم همدیگر را پس میزنند . . . بیا رُک باشیم شاید اگر دست تو بود باز هم دست من در جیبم بود

احســ ـــــــــ ــــــــــ ــــان

ی وقتا آدم از رو دوس نداشتن از کسی فاصله میگیره ی وقتا از ترس وابستگی...

احســ ـــــــــ ــــــــــ ــــان

دیگر کسی مرا یاری نمی کند زمان دلتنگی حتی اشکهایم .

منصور موذنی حبشی

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد و او هنوز شکوفاست بین آدمها کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند غروب زمزمه پیداست بین آدمها چه می شود همه از جنس آسمان باشیم طلوع عشق چه زیباست بین آدمها تمام پنجره ها بی قرار بارانند چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو دلت به وسعت دریاست بین آدمها